نسیم سبز - بهمن 1385
دوشنبه 30 بهمن 1385
شباهت عجیب

پسرک گفت: گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد
پیر مرد گفت : من هم همینطور
پسرک آرام نجوا کرد: من شلوارم را خیس می کنم
پیرمرد خندید و گفت : من هم همینطور
پسرک گفت : من خیلی گریه می کنم
پیرمرد سری تکان داد وگفت :من هم همینطور
پسرک ادامه داد :اما بدتر از همه این است که ...آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد: می فهمم چه حسی داری ...می فهمم

چهارشنبه 25 بهمن 1385
والنتاین روز عشق!!

 

والنتاین مبارک

 

این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.
سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت کریسمس اهتمام می ورزند!!!

جشن شب یلدا که به بهانه بلند شدن روز، برای شکرگزاری از برکات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شکرگزاری برپا می کنند!
همه چیز را در مورد والنتاین و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم والنتاین  به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که در مورد والنتاین سوال کنی می داند که "در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم  قدغن می کند.کلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت.اما کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"

اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم، اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند است، روز چهارم، شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم    می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و  در ماه مهر، "مهرگان" لقب  می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت
  هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریکاییها هستند که به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می کنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند که ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریکاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند که عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی که این روزها مردم کشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریکاییها تقریبا تنها به یک زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.

"اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله کاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست که دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش کرده اند!

برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده اند نیست؛ بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.امیدوارم روزی فرا نرسد که آیندگان ما را به کوتاهی متهم کنند .
بنابراین شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن به29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم وجشن های ملی خودمان رازنده کنیم و به فرهنگ وتمدن خودمان دقیق تر بنگریم.

با همه این حرفها دیگه چه کنیم.

باید این روز رو به شما و همه عشاق تبریک بگم!

پس می گم

والنتاینتون مبارک!!

 

 

جمعه 20 بهمن 1385
بنویس خودنویس!!

 

 

سلام.

 

بنویس، مینویسم.

 

می نوشتم. خواهم نوشت. نویسنده. می نویسی، منویسم! نوشت ،

 

 نوشته است. خواهد نوشت. می نویسد. چرا چرا چرا! چرندیاتی که

 

بر صفحه کاغذ می رود برای براه انداختن خودنویسی است که گاه قطع 

 

 وصل می شود. جملات پشت سر هم و مسلسل وار در ذهن جاری

 

 می شوند. از هیچ! از هیچ؟ از هیچ به بی نهایت. چرا؟ بله! درست

 

 است نمی دانم.شاید متن مهمی باشد. شاید مطلب دیگری در وبلاگ

 

 بشود؟ شاید!

 

ذهن را آزاد می گذارم. می دود! اگر ذهن یک وجود احساسی بود،

 

زیبا تر نبود؟ نه؟ نه! نه. چرا؟نمی دانم. پائلو در کتاب بریدا گفت:

 

"احساسات اسب های وحشی هستند." باشد! چه ربطی داشت؟

 

چه ربطی داشت؟!! نمی دانم.

 

درست در مورد همین مسئله دارم فکر میکنم و می نویسم. کدام

 

مسئله! دقیقا همین که ذهن چگونه مفاهیم در هم ریخته و مغشوش

 

 را در قالب جملات و در قالبی واحد به نام متن ، نوشته ، مطلب یا

 

هر چیز دیگری به خورد من یا دیگران میدهد؟

 

تا بحال به این مسئله فکر کرده اید؟ فکر!؟ سوال خنده داری بود؟ بله!

 

سر هم کردن چرندیاتی مثل این خیلی ساده تر از یافتن یک معلولیت

 

ذهنی یا یک انگیزش فکری برای نوشتن است. جملات خودشان

 

سرازیر می شوند. قصد براه انداختن خود نویسی بود که کم رنگ

 

 می نوشت اما اینها سر هم شد. و به جرات می توانم بگویم که

 

شما، بله تک تک خوانندگان در شکل گیری این نوشته نقش دارید.

 

ذهن من چیزی جز مفاهیم و انتزاعاتی نیست که شما اهالی همین

 

 جامعه خواسته و نا خواسته در من تزریق کردید. شما خواستید ولی

 

 من نا خواسته از جانب من بود. من نمی خواستم اما راهی جز

 

این نبود. تکوین من اینگونه شکل گرفت که انتزاعات شما را مانند یک

 

 ماشین ، مانند یک ضبط مغناطیسی ضبط کنم. اگر هم جایی

 

تفاوتی می بینید به فرستنده ها دست نزنید.  در اثر بروز نویز و

 

پارازیت روی دستگاه گیرنده بوده. و نه از خلاقیت در نوشتن! پس

 

بگردید رد پای خود را در کلمه کلمه این متن پیدا کنید. ممکن است

 

 هم جایی به صورت کاما ، نقطه یا حتی فاصله به نمایش در اومده

 

باشید.

 

عکسی هم که می بینید هیچ ربطی به نوشته نداره .

 

فقط هست که باشه !

 

شاید هم کسی خودش رو تو اون عکسه پیدا کنه!

 

 

چهارشنبه 18 بهمن 1385
ای جماعت چطوره حالات‌تون

برگرفته از دو منظومه‌ی بلند با بیان عامیانه و محاوره‌ای

ای جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون

گردنتون پیش کسی خم نشه
از سر بنده سایه‌تون کم نشه

راز و نیاز و بندگی‌تون، درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست

باز یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا

شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب‌گزا هم آشنا گز شدن

شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست
شعر شکسته بسته بهش حرج نیست

تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل

یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن
هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن

رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود

گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه‌های غربی ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروان‌سرا نیست

یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چی مرده

مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید

کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون

بیل و کلنگ‌شون همیشه براق
قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق

صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چارتای رُستَمن به قدّ و قامت

هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت

نبوده غیر گرده‌ی گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا

مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل

مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل

لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری

توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی

برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن

این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته

مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت

مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی

قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست

مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت

ارزش‌مون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست

معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود

دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

شاعر: ابوالفضل زرویی ‌نصرآباد

دوشنبه 16 بهمن 1385
رد پای فمنیست ها!!!

 

آ ی ایها الناس ............

دو روز نبودیم تو این خراب نشده ببین چه بلایی سر ما اوردن این تحریریه نسوان.

بابا یه وب سالم مونده بود اونم دارید داغان می کنید . باید یه آگهی بدم از یه

کار آگاهی چیزی  مثلا پوآرو یا مارپل ( نه مارپل نه ... خودش مورد داره !! ) یا

... آهان شرلوک خوبه . همون خوبه . اصلا بیاد ببینه این رد پاهای عجیب و

غریب و ترسناک از کجا توی این وب پیدا شده. این بوهای مرموز را که پراکنده

... آهان فهمیدم این بو از جای دیگه اومده. اینا همش کار آمریکاست. دستهای

ایادی! ( ترکیبو !‌) بیگانه درکاره. بابا ما که بلدیم همه چیز رو بیندازیم گردن آمریکا

و صهیونیسم خوب این رو هم می اندازیم. کی به کیه؟ مگه ما چیمون از آقایون

بالا دستی ها کمتره. اصلا همونان که باعث می شن توی این وب حرفای فمی..

نمی دونم چی زده بشه. ( بلدم نیستم بنویسم از ترسم !! ) . تا این نسوان

محترمه این وب رو روی سر ما خراب نکردند تورو خدا آی آقایان رو به انقراض بیایید

فکری چیزی چاره ای ... یه کاری بکنید...  اصلا فکر نکنید م....ن...ت....ر ....س...

ی....د....م ....ه....ا   ....ن ..... خ.....ی.....ر .....

من از عقرب نمی ترسم .... ولی از .................

بنده به عنوان مدافع حقوق آقایان با اعتماد به نفس کامل و سر نترس و بدون واهمه

اعلام می کنم که از این لحظه به بعد در این وبلاگ محترم با درج مطالبی که هرگونه

مطلب علیه ما .....

آخ آخ ... زنم داره بیدار می شه الانه که کامپیوترو تو سرم خورد کنه ... من معذرت

می خوام ... اصلا هر چی دلتون خواست بنویسید . هرچی خواستید بگید .

اصلا ما از اولش هم منقرض بودیم. اصلا منقرض به دنیا اومدیم (‌چقدر اصلا نوشتم )

شب بخیر

خر ما از کر گی دمب ! نداشت !

 

   1      2      3      >>