الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 15 بهمن 1385
آینده نزدیک مردان - از دید زنان

این وبلاگ اصولا باید ادبی و کمی سیاسی باشه. ولی خوب گاهی هم میشه زد تو خاکی. نمیشه؟

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است. دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می کند: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه. مادر دختر می گوید: خدا سایهء مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره

سال 1342

پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زند: دخترهء چشم سفید حالا واسهء من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چی می گویند؟ مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟ نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت نگیر... بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می کند دخترش به دانشگاه برود. وقتی پدر قانع شده سیگارش را روشن می کند و مادر می گوید: مرد، خدا سایهء تو را از سر ما کم نکند

 سال 1352

فریادِ مردِ خانواده تمام کوچه را پر می کند: چی؟! می خواهد برود سرِ کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد شوید... کسی از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می رود. صدای مادر خانواده به گوش می رسد: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کند!

سال 1382

مرد خانواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که آمدی خواستگاریم، گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش کند، گفتی دورهء این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم کن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتی، حالا هم می گویی بنشینم توی خانه بچه داری کنم؟ زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمهء ماشینت می رود. حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم خرجمان کم می شود هم بچه مان وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم ... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد

سال 1482

زن خانواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستانت به روشن فکری معروفی. آخه چه اشکالی دارد؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟ پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید: مرد ... یعنی سایه تو تا کی بالای سر ماست؟

سال 1582

چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول تبادل نظرند. - آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست... - حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟ تا وقتی خونهء بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمان می دهند و زنمان هم مارا استثمار می کند... - خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و... در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده می شود! زن می گوید: خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها کم نکند!

سال 1882

رادیو، موج FM، شبکهء پیام (صدای یک خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء نادر از جنس «مرد» از روی کرهء زمین محو شد! پس از پایان عمر این آخرین بازمانده از شاخهء زینتی مردها از این پس نام این موجودات را فقط در کتاب های تاریخ می توان پیدا کرد. ساعت 9 و 15 دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما خانم های عزیز خواهم بود. دینگ دینگ

 

پنجشنبه 12 بهمن 1385
برای که اشک می ریزی؟

 

یا حسین

سلام به دوستان همیشگی نسیم شمال

از اینکه چند روزی به علت شرکت در مراسم عزاداری سالار شهیدان وقت نکردم درست و حسابی

به وبلاگ برسم عذر می خوام. امشب که روز حسین را از دست داده ایم و تا سال دیگر باید تحمل

کنیم فکر کردم به ابعاد دیگری از مراسم عزاداری حضرت حسین بپردازم. راستی تا به حال فکر کردید

این همه شور و حال از کجا آمده و برای چیست . هدفمان از حضور در خیابان ها و راه رفتن دنبال

دسته های ماتم چیست؟ من فکر می کنم متاسفانه این حضور بین ما تهرانی ها یک عادت شده

یعنی بیشتر رنگ عادت دارد تا عزاداری. البته این مطلب را با حفظ احترام تمام عزاداران حسینی

ذکر می کنم. من خودم روز  عاشورا نمی توانم در خانه بمانم. امسال هم مثل هر سال از خانه

بیرون زدم. اما این بار جور دیگر. خواستم فقط به اطرافم نگاه کنم. ببینم مردم چه می کنند. برای

که اشک می ریزند و سینه می زنند. اما متاسفانه با صحنه هایی مواجه شدم که دل هر عاشق

حسین را به درد می آورد. اگر کمی ، فقط کمی غیرت و احترام بدانیم می فهمیم که حضور دختران

و پسران جوان با سر و وضع نا مناسب در مراسم روز عاشورا و ایام محرم چیزی نیست به جز بی

حرمتی به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله علیه السلام. البته من به قصد چشم چرانی نرفته بودم!

اما خودتان بهتر می دانید چه وضعی است. بعضی شاید بگویند نباید به ظاهر آدمها قضاوت کرد. می

گویند اینها دلشان شاید پاک باشد. تو از کجا می دانی درونشان هم مثل ظاهرشان است و از این

قبیل حرفها. ... من همه اینها را قبول دارم. و هیچ گاه هم روی ظاهر افراد قضاوت نکرده ام. اما نه

روز عاشورا . اما نه به اسم مراسم عزاداری. حداقلش این است که مگر نباید حرمت اینگونه مکانها

حفظ شود. چرا حداقل این یک روز را رعایت نمی کنند. نمی دانم . سخت درمانده ام. شاید هم

من اشتباه می کنم. و اشکال از من است. به هر حال هدف  از وبلاگ نویسی هم همین است.

تبادل افکار و نقد و نقد پذیری . من منتظر نظرات سازنده شما دوستان مهربان و همیشگی هستم.

البته ببخشید اگر کمی کلیشه ای شد! در پناه حضرت حسین روزگار بر شما خوش باد.

 

                        

 

دوشنبه 9 بهمن 1385
جای خالی عکسها

 

یا ابوفاضل

روزهایی بود که هرجا می رفتی، دم هر هیئت و ایستگاه صلواتی با شمایل ها و چهره هایی مواجه

می شدی که بی اراده ذکر نام حضرت عباس و امام حسین علیه السلام را بر لبت جاری می کرد.

درست است که همه قبول داریم که این عکسها سندیت محکمی ندارند و از دل مردم بر آمده اند

اما حرکتی که امسال شد نشان داد که خیلی از اعتقادات و علائق ما در خطر است.

گفتند جمع کنید و جمع کردند. اما نمی دانم می توانند از دلهای مردم نیز جمع کنند؟

هرچند خودم دیدن عکس حرم این عزیزان را ترجیح می دهم ولی آن هم گوشه ای بود

از دل ما که بریدند و دور انداختند. تا باشد که روزی دیگر علم و علم کشی هم جمع شود

و نباشد روزی که حسین و عباس هم جایی در دل مردم نداشته باشند.

 

پا در رکاب طوفان

دستش به مشک خالی

می سوخت در تَف خون

صحرا ز خشکسالی

 

باید برای طفلان

یک جرعه آب می برد

یا شب شکسته می شد

یا آفتاب می مرد

 

آتش به جان او زد

طفلی که بود تبدار

صد قصه از عطش گفت

با یک خدا نگهدار

 

سقای تشنه کامان

هی کرد مرکبش را

آتش گرفت جانش

چون دید زینبش را

 

دروازه عطش کند

فرزند مرد خیبر

گفتا عدو که گشته

انگار زنده حیدر

 

از گرمی نگاهش

لبهای آب می سوخت

هم تشنه بود خورشید

هم آفتاب می سوخت

 

در حسرت لبانش

آب فرات باقی

در ذهن آب مانده است

هرم لبان ساقی

 

انگار بوسه می زد

از احترام دشمن

بر دست او به شمشیر

بر سر به تیغ آهن

 

بگذار تا بماند

بر خاک این بیابان

گلواژه های خونین

از پاره های قرآن

 

سیاره محبت

دیگر قمر ندارد

یعنی حسین دیگر

ماهی به بر ندارد

رضا حبیب اله

 

           خبرهای مرتبط با حضرت عباس علیه السلام:

                    ۱ . درویش فیلم حضرت عباس را می سازد

                    ۲ . آیین های عزاداری سنتی در اصفهان

                    ۳ . علل نامگذاری روز تاسوعا به نام حضرت عباس بررسی می شود

                    ۴ . سیستم سرمایشی حرم حضرت عباس«ع» از مرز مهران به عراق منتقل شد

                    ۵ . گزارش تصویری/حرم حضرت عباس(ع)

                    ۶ . اطلاعاتی جالب پیرامون حرم حضرت اباالفضل (ع)

 

شنبه 7 بهمن 1385
یا حسین

مدینه بود و غوغا بود            اسیرِ دیوِ سرما بود

محمد سر زد از مکه             که او خورشیدِ دلها بود

لا لا خورشیدِ من لا لا           گلِ امیدِ من لا لا

 

خدیجه همسرِ او بود              زنی خندان و خوش خو بود

برای شادی و غم ها              خدیجه یارِ نیکو بود

لا لا لا شادیم لا لا                غمم آزادیم لا لا

 

خدا یک دخترِ زیبا              به آنها داد لا لا لا

به اسمِ فاطمه زهرا               امیدِ مادر و بابا

لا لا لا کودکم لا لا               قشنگ و کوچکم لا لا


علی دامادِ پیغمبر               برای فاطمه همسر

برای دخترِ خورشید           علی از هر کسی بهتر

چراغِ خانه ام لا لا             گلِ گلدانِ من لا لا

 

علی شیرِ خدا لا لا             علی مشکل گشا لا لا

شبِ تاریک نان می برد       برای بچه ها لا لا

لا لا مشکل گشای من          گل باغِ خدای من

 

حسن فرزند آنها بود           حسن مانندِ بابا بود

شهیدِ زخم دشمن شد           حسن یک کوه تنها بود

لا لا کوه بلند من               تو شیرین تر ز قند من

 

علی فرزند دیگر داشت      جوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس        به لب نامِ برادر داشت

لا لا نازک بدن لا لا          عصای دستِ من لا لا

 

گلِ پرپر حسینم کو            گلِ سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه          تمامِ غنچه های او

لا لا لا غنچه ام لا لا         لا لا لا لا گلِ تنها

 

حسین و اکبرم لا لا          علی اصغرم لا لا

کجایی عمه جان زینب      سکینه دخترم لا لا

لا لا لا لا گل لاله            نکن گریه نکن ناله

 

شبی سرد است و مهتابی   چرا گریان و بی تابی

برایت قصه هم گفتم         چرا امشب نمی خوابی

لا لا لا جان من لا لا        گل باران من لا لا

 
 

                                                                     «مصطفی رحمان  دوست»

پنجشنبه 5 بهمن 1385
آپ کردن در دقیقه ۹۰ !

 

      حقیقتش امشب دیر وقت رسیدم و اولین کاری که کردم آپ کردن بود اون هم در دقیقه ۹۰ . 

این روزها برنامه ریزی هام  به کلی به هم ریخته و نمی رسم درست و حسابی دل بدم به وبلاگ.

حال و هوای محرم ما رو هم گرفته. تصمیم گرفتم امشب که یکی از شبهای ماه محرمه یه شعر

 فوق العاده از دکتر قیصر امین پور براتون بنویسم که زیاد هم بی ارتباط نیست.

 

                می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را    

                                                          می جــویـمـت چــنــانـکـه لـب تشــنه آب را

               محو تـوام چـنـانــکه ستاره به چشــم صبح

                                                         یــــا شـــبــــنــم ســپـیـده دمـــان آفــتــاب را

               بی تــابم آنچـنــان کــه درختــان بــرای بـــاد

                                                         یــــا کــــودکـــان خـــفـتـــه بـه گـهواره تاب را

               بــایــســتــه ای چـنــانـکـه تـپـیـدن بـرای دل

                                                         یــــا آنـــچــنــانــکــه بــال پــریــدن عــقـاب را

               حـــتـــی اگـــر نــبــاشــی مــی آفــریــنــمت

                                                        چــونــان کـــه الــتــهــاب بــیــابــان سراب را

               ای خواهشی که خواستنی تر  ز پاسخی

                                                        بــا چــون تــو پــاسـخی چه نیازی جواب را

                                                                                              دکتر قیصر امین پور

 

<<      1      2      3      >>