هفته نامه
نسیم شمال
«جدید»
سال اول ـ شماره چهارم ـ پنجشنبه سی و یکم خرداد ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی
صاحب امتیاز و مدیر مسئول: سید اشرف الدین حسینی گیلانی + همه مردم ایران ( چه داخله ، چه خارجه )
سردبیر: حبیب نسیم شمال
مدیر داخلی و سرپرست هیأت تحریریه: نیکو. الف
بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم
«سرمقاله»
«نگی نگفتی! »
همین اول این را بگویم که بعداً نگید نگفتی. فکر نکنید یه وقت کم آوردیم و زدیم تو خط نثر نویسی و دیگه حوصلة شعر نداریم. نه بابا! از این خبرا نیست. گفتیم برای رفع تنوعم که شده این شماره رو همینطوری ییهو ویژه کنیم. هیچ مناسبتی هم نداره. فقط شاید دلیلش این باشه که وقتی موضوع زیاد می شه و می ترسی از موعدش بگذره و از دهن بیفته می خوای همه رو توی یه شماره جا بدی اونوقت مجبور می شی کلی کلاس بذاری و بیای یه سرمقاله بنویسی و توش توضیح بدی که بابا جان نگید طولانی شد. فکر کنید ما به جای هفته ای یک بار هر روز منتشر می شیم! اونوقت هر روز یه قسمتش رو بخونید. اصلاً تفنگ که نذاشتن بالا سرتون که همش رو بخونید هر چقدرشو که دوست داشتین و وقت کردین بخونین بابا! (خیلی بابایی شد!)
هر چند، زیاد نترسین سه بخش بیشتر نداریم.
اول یه بحر طویله (طویله که نه! طویل) درباره ازدواج موقت که امیدواریم بد آموزی نداشته باشه!
دومی مناظرة بنده با جناب کنکوره
و سومی هم که معلومه دیگه دربارة کیه. همون که هر دو هفته یکبار اگه بهش گیر ندیم اموراتمون نمی گذره. البته سومی را با آب پیاز نوشتیم برای همین معلوم نیست! نه شوخی کردم. آماده نشد، گذاشتیم برای وقتی دیگر.
راستی هفتة دیگه هم پستمون ویژه نیست فقط یه کم فرق داره! گفتم که نگید نگفتی!
«بحر نه چندان طویل!»
یه فکر موقت برا زندگیت بکن!
روزی از بهر تفرج بشدم عازم میدان و برفتم به خیابان که کنم تازه نفس را و ببینم دو سه کس را بنشینم به اتوبوس و مینی بوس روم جانب درّوس شوم راحت از این کار و از این بار و از این زحمت بسیار که هر روز جگر سوز بُوَد گشتنِ بیکار و سرِ کار نشینم لب جویی گذری برگ و بری سایة بیدی بشوم شاد و غزلخوان وَ بگویم دو سه خط شعری و بگذارمش اینجا که بخوانید و بدانید و بخندید به هر چیز که گویم وَ به آن شعرِ طربناک کنم شاد شما را
*********
الغرض درد نیارم سرتان را که نشینید و بگویید دو صد لعن و هزاران سخن بی سر و ته چاکرتان را به همان روز تفرج که شدم عازم میدان و برفتم به خیابان و نشستم به اتوبوس و مینی بوس شدم جانب درّوس بدیدم دو جوان را همه سرخوش همه شادان بزنند بشکن و بالا و خوش و نغمه زنان راه سپارند برقصند و بخندند ز شادی که شده راحت و ارزان به خیابان و بیابان و به هر جا که بخواهی شده آسوده فراوان وَ دو صد یاوه از این دست که من هیچ نفهمیدم از این شعبدهها را
*********
بی خبر از همه جا مثل فضولان که به هر زیر و بمی دست گذارند وَ در کارِ همه گردن خود را به درآرند شدم وسوسه تا باز بپرسم سببِ این همه شادی و قر و عشوه و جیغ و دغل و شعبده بازی که سبب چیست جوانان عَزَب این همه شادند همه یکسره بر اسبِ مرادند بتازند و برقصند و ملنگند خلاصه همگی گول و مشگند از این رو شدم آهسته به نزدیک جوانان و رساندم سر گوش و دهنم را به نزدیکی آنان وَ شدم گوش نمودم عطش این همه ابهام به یک مسئله خاموش وَ فهمیدم و آگه شدم از راز جوانان و نوشتم همه را درهم و در بحر طویلی که کنم آگه از این راز شما را
*********
قصه این است عزیزان که وزیری به ستوه آمده از دست جوانی که کند ناله از این وضع گرانی که کند شِکوه ز مسکن وَ بگوید که مرا تنگ گرفته است از این حالِ مجرد همه بیکار و بزهکار به او زن ندهندش به پشیزی نخرندش بنشسته است به جایی و بگفته است که ای وای جوانان همه بیکار و بزهکار و گنه کار نموده است یکی نطق که ای کارشناسانِ سخندان بنمایید نظر بر رخ آنان بنمایید یکی فکرِ موقت که نمایند زناشویی و خوشبخت شوند و ننمایند شکایت که چرا خرج گران است بگیرند به هر سال دو زن ماه دو زن هفته دو زن روز دو زن را و نگویند به او مهر بده خرج بکن درهم و دینار بده راحت و آسوده پی زندگیِخوبِ موقت همه چیز و همه کس مفت و موقت نکنی بهر زناشویی خود هیچ تو دقت و بدین سان بکند شاد فضا را
هدف از روده درازیِ منِ فاقدِ هرگونه صلاحیت و اعصاب همین است بگویم به همان شخص وزیری که چنین بذل نموده است کمالات خودش را ز سر سوختنِ دل دو سه تا پرت و پلا گفته سپس کنج خلا رفته و هی زور که تصویب شود لایحة عشق و هوسرانیِ یک مشت هوسران که فلان بن فلان گر تو خودت دخترکی تازه به خود داشته باشی بدهی تا که شود زوج موقت به کسی بعد بماند به روی دست تو ای بی خردِ خام؟ کنم ختم کلامم وَ ببندم درِ این بحث، کنم ذکرِ دعایی که کند خیر خدا عاقبت و آخر ما را
*********
مناظرة رو در روی
حبیب نسیم شمـال
بـا جـناب کنکور
دام تـسته العالی!
بنده خطاب به کنکور خان: (با رِنگِ معروف «داری داری داری دارای دارای رای» بخوانید!)
با عرض سلامِ گرم و پر شور
برحضرتِ بی زوال کنکور
ای غولِ بدون شاخ و بی دُم
ای مایة گریه های مردم
ای آنکه به خوابِ هر شب من
بر روی چهل بَری تبِ من
آن دیوِ دو سر که خفته بی داد
در تیر و جوابِ او به مرداد
در کسوت امتحانِ تستی
از کلّة ما پرانده مستی
ای باعث حسرت جوانان
گاهی به سرِ بزرگسالان
گوشِ همه را بدونِ قیچی
از تو ببریده این «قلمچی»!
آسایشِ ما تو سلب کردی
سیم و زر ما تو قلب کردی
گویند که حذف می شوی تو
از لوحِ زمانه می روی تو
تا سال نود دگر نباشی
کم کم بِرَوی تو در حواشی
دانشگهِ دولتی و آزاد
هر کس برود چو شاخِ شمشاد
حالا تو بگو که چیست جریان؟
حذفت بکنند مفت و ارزان؟
*********

جناب کنکور به بنده: (با صدای کلفت و داش مشتیای بخوانید!)
گویم به سلام تو جوابی
بیدار شوی اگر که خوابی
شرمنده نمودهای فراوان
قربان بروم تو را «حبیب جان»
تعریف تو مایة مباهات
پیوسته شوی به جمع اموات!
ای ساده دلِ بدون دانش
در حرف تو نیست هیچ «سنجش»
این حرف که می زنی دروغ است
اینها اثرات کشک و دوغ است
طرحی که رود به صحن مجلس
صد سال کنند شُور و فِس فِس!
آنقدر کِشند زیر و رو را
از ماست کِشند تارِ مو را
گر راه شود گشاد و آزاد
دیگر که رود به سوی «آزاد»؟!
آنان که ز تست نان درآرند
بیکار شوند و جان سپارند
بر سفرة من هزار مسکین
بنشسته و می خورند همچین!
*********
چون قافیه ها به تنگ آمد
کنکور، رهِ جفنگ آمد
این شعرِ «حبیب» ناتمام است
گویند عیال: «وقت شام است ...»!
« تمام شد »




1