رمضان، ماه خدا و علی (ع) گرامی باد
21 شهریور 87 - شماره بعدی: 4 مهر 87
در این شماره می خوانید:
ـ نسیم شمال
· سرمقاله : جوانترین همشهری !
· شیپورچی: رمضان است ...
· چهرة هفته: رضا عطاران
ـ پی نوشت
· مطلب ویژه: به مناسبت 19 شهریور 1324 هـ . ق
انتشار اولین شماره «نسیم شمال»
توسط سید اشرف الدین گیلانی:
نسیم از زبان نسیم !
· سرمقاله
جوانترین همشهری !
تا حالا شده فکر کنید یک چیزی در زندگیتان کم است و ندانید که چیست؟
احساس کنید دلتان هوس «یک چیزی» کرده که تا حالا نداشته و باز هم هرچه به ذهنتان فشار می آورید پی به ماهیت وجودیش نبرید!؟ فلسفه بافی نمی کنم. به هر حال هر کسی علایقی دارد و همیشه سعی می کند آنها را پیگیری کند. مانند یک آدم گیج جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستادم و سری به علامت حسرت تکان می دادم و پز روشنفکری به خودم می گرفتم که: واحسرتا ، وا مجله ها !! از دست رفتیم، نابود شدیم. چقدر جدول حل کنیم. چقدر جیک و پوک زندگی خواننده ها و بازیگرها را بخوانیم. چقدر عکسهای مکش مرگ ما روی جلد مجلات ببینیم. خسته شدیم دیگر! که یک دفعه به قول خودم(!) : «در بین رنگ زرد تمامی دکه ها» چشمم به جمالش روشن شد. چیزی که تا الآن یک لحظه هم همدیگر را تنها نگذاشته ایم. خب! سابقه «همشهری» خوانی داشتم. کتابهای «همشهری» را هم پنج شنبه ها پیگیری می کردم. اما مانده بودم چرا تا به حال این لوگوی قرمز رنگ
را جلوی لوگوی آشنای
ندیده بودم. مانند کسی که بخواهد دست به یک بخت آزمایی بزند و بلیتی برای برنده شدن بخرد یک عدد شماره سه رقمی خریدم. نمی گویم به خانه نرسیده همه را خواندم، که خالی بندی محض است! ولی تا رسیدن به خانه همه صفحاتش را ورق زدم. به خودم بد وبیراه و به مجله «تا حالا کجا بودی؟» می گفتم. خلاصه اینکه برای من دوران قرون وسطای بدون مجله دیگر به سر آمده بود و در رنسانس زندگی ام می توانستم ساعات در آستانه تلف شدگی عمرم را همشهری جوانی پر کنم. به هر حال بلیتم برده بود و هر شنبه هم جزو برندگان بودم! تا همین الآن که دست به سینه روبروی شما در مرغزار (!) وبلاگ نشسته ام و گل از گلم شکفته است. حالا هم مثل اون آگهی که هر روز توی مترو و تلویزیون روی اعصاب آدم رژه می رود و می گوید « به شما هم توصیه می کنم استفاده کنید » من هم به شما توصیه می کنم از این « حلوای تن تنانی » بخورید که تا نخورید مطمئنم که ندانید!
ارادتمند ـ رضا حبیب اله (نسیم شمال)
· شیپورچی
رمضان است ...
رمضان است «در آن کوش که خوشدل باشی»
نکند چون خر شیطان شده در گل باشی
وقت افطار و سحر کن ز عزیزان یادی
کاینچنین نیست که از قافله غافل باشی
بر حذر باش سحر خرخره را پر نکنی
دگران دست به درگاه و تو بر دل باشی
وقت افطار نکن پر ز فسنجان حلقت
سعی کن موقع خوردن بسی عاقل باشی
نکند عذر نداری و نگیری روزه
روزها روزه خوری کرده ، اراذل باشی !
شب قدر است در آن کوش که فیضی ببری
نکند بگذرد این ماه و تو در گل باشی
یاد ایتام بکن، دست ز مسکینان گیر
تا خدا دست تو را گیرد و خوشدل باشی
کن رها این همه سریال مزخرف هرشب
نه که تا نیمه شب بند اباطل باشی
گرچه ارزاق گران می شود این ماه عزیز
سعی کن برکت یک ماهه منزل باشی
مشکلات همه را دانم و خود مستحقم!
بشنوی قصه «حافظ» اگر عاقل باشی:
«نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز درین قصه مشکل باشی»
· چهرة هفته

بعد افطار به هر چیز بخند
پای سفره بنشین، ریز بخند
به سراپای رضا عطاران
ما نخندیم، به این نیز بخند!
· مطلب ویژه
نسیم از زبان نسیم!
بنده در قزوین به دنیا آمدم
چندی از بهر تماشا آمدم
«اشرفالدین» کرد مادر نام من
ریخت شهد معرفت در کام من
نسبت جسمانیم با مصطفی است
نسبت روحانی من با خداست
رفت بابم سوی جناتالنعیم
من شدم شش ماه در قزوین یتیم
در یتیمی خانه ام را شیخ برد
ملک و مالم را ز روی غصب خورد
من شدم دیوانه از غوغای فقر
دربدر گشتم ز استیلای فقر
در جوانی با هزاران ابتلا
رفتم از قزوین به سوی کربلا
مدتی در کربلا و در نجف
معتکف بودم به صد وجد و شعف
بر سرم زد باز شور ملک جم
آمدم از کربلا سوی عجم
باز از قزوین به چشم اشکبار
جانب تبریز گشتم رهسپار
... پس از آنجا سوی گیلان آمدم
مست از صهبای عرفان آمدم
در هزار و سیصد و بیست و چهار
چون که شد مشروطه این شهر و دیار
کردم ایجاد این نسیم نغز را
عطر پاشیدم ز بویش مغز را
بهمن 1388
