خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 25 دی 1385
از این اوستا تا اخوان ثالث...

 

اخوان ثالث

سال 1307 یادم نیست ولی می دانم « زمستان » بود. مشهد وجود کسی را در خود احساس کرد که « پاییز در زندان » به سر می برد. آن وقت ها « در حیاط کوچک پاییز در زندان » آموزگار بود. در رادیو کار کرد . در دانشگاه « منظومه شکار» را تدریس کرد. « آخر شاهنامه » را از همان اول می دانست. همیشه به ایران می گفت « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » . « از این اوستا » و از آن « ارغنون » خرج زندگی اش را در نمی آورد. اخوان بهار بود ولی زمستان را معنی کرد. دریچه ای بود به روی زندگی . « ارمغان فرشته » ها بود و نمی دانم چه حکمتی بود که دلم یاد او کرد و برای تسکین دل خودم یادی از او کردم.

نه برای گرامیداشت یادش که او همواره گرامی و زنده است.

دریچه

 

بخوانید شعر دریچه را که دکلمه اش با صدای شاعر در زمینه وبلاگ قرار گرفته است:

دریچه

ما چون دو دریچه، روبه‌روی هم،  
آگاه ز هر بگو مگوی هم،       
هر روز سلام و پرسش و خنده،        
هر روز قرار روز آینده.      
عمر آینه‌ی بهشت، اما... آه      
بیش از شب و روزِ تیرو دی کوتاه         
اکنون دل من شکسته و خسته‌ست،          
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته‌ست.              
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،       
نفرین به سفر، که هر چه کرد، او کرد.   

                                                   تهران، دی‌ماه 1335

 

                    زمستان

 

بخوانید شعر زمستان را و در اینجا بشنوید با صدای شاعر:

زمستان

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
                      [سرها در گریبان‌ست.
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان‌ست.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان‌ست.

          ***
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم 
زچشم دور یا نزدیک؟

          ***
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست… آی..
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

          ***  
منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور.

          ***
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان‌ست.

         *** 
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.  
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده‌است این، یادگار سیلی سرد زمستان‌ست.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توی مرگ‌اندوه، پنهان‌ست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان‌ست.

         ***
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور‌آجین، 
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان‌ست.

                                 تهران -  دیماه 1334

 

 

پنجشنبه 14 دی 1385
به یاد احمد شاملو

شاملو

 

نمی دانم

تا به حال بر

سر مزار زنده یاد

احمد شاملو رفته اید یا

نه. قبرستان امامزاده طاهر

در کرج. حالا چرا اینو گفتم.

برای اینکه چند وقت پیش که

برای زیارت به امامزاده

رفته بودم

با صحنه

عجیبی رو

به رو شدم

قبری بدون

سنگ قبر !

اشتباه نکنید

این تصویری

که می بینید مال

خیلی وقت پیش است

الان اینطور نیست

یعنی نمیگذارند

اینطور بماند.

آدم احساس

می کند اینجا

هم شاملو مرگ

را به تمسخر گرفته

است. همانطور که

می گوید: « ... پر طبل

تر از حیات من مرگ را

سرودی کردم... » . چند

تا جوان شیفته شاملو

همراه با کتاب

شعرش

مزار شاملو

بر

مزاری که فقط یک

سطح گچی از آن محافظت

می کند. چرا ؟ خوب معلوم

است . یک عده آدم از خدا بی خبر

هر از چند گاهی می آیند و سنگ

قبرش را می شکنند و می روند

و باز هم چند جوان از خدا با

خبر     که عاشق     شاملو

هستند  می‌آیند و مزارش

را ترمیم می کنند.

آقایی که آنجا

بود می گفت

دیشب تا دیر وقت

ایستاده اند و گچ کاری

کرده اند. جالب اینجاست

دوباره همان از خدا بیخبران

آمده بودند و درگیری شده

بود و روی گچ کاری ها

رنگ پاشیده بودند و

جالب تر اینکه

خیلی زیبا

شده بود !

به هر حال

نمی خواهم زیاد

سرتان را درد بیاورم

فقط درد دلی بود تا بدانید

چه بر سر ما دارد می آید.

دیگر چه بگویم ؟ به قول

خود شاملو چه بگویم سخنی

نــــــــیـــــــســــــــــــــت .

سخنی نیست

بخوانید « سخنی نیست... »

 

را از احمد شاملو :

 

  چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

  می وزد از سرامید، نسیمی

  لیک تا زمزمه ای ساز کند

  در همه خلوت صحرا

                             به رهش

                                      نارونی نیست.

 

   چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

n  

 

  پشت درهای فروبسته

  شب از دشنه و دشمن پر

  به کج اندیشی

                   خاموش

                             نشسته ست.

 

  بام ها

          زیر فشار شب

                             کج،

  کوچه

          از آمد و رفت شب بد چشم سمج

                                                          خسته ست.

 

n

 

  چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

  در همه خلوت این شهر، آوا

  جز ز موشی که دراند کفنی

                                      نیست.

 

  وندر این ظلمت جا

  جز سیا نوحه شو مرده زنی

                                      نیست.

 

  ور نسیمی جنبد

  به رهش

          نجوا را

                   نارونی نیست.

 

  چه بگویم؟

  سخنی نیست ...

 

 

 

شما چی فکر می کنید

 

سخنی هست یا نیست ؟

 

   1      2      >>